تبليغاتX
فرزاد حسنی
هرکه در این بزم مقربتر است.................................جام بلا بیشترش می دهند
سلام

دیگرم کاری با دنیای وب نیست می روم به امید آنکه روزی بیاموزم چگونه باید بگویم حرف دل را و کجا؟!

 

خب... من هم تمام شدم... امیدوارم او هرگز تمام نشود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط ونوس  | 

سلام از ابتداى سال جديد تا كنون فرصتى براى تبريك سال نو به آقاى حسنى و طرفدارانشان نيافته بودم. سال نو را به تمام هم ميهنانم تبريك مىگويم اميدوارم سال خوشى پيش رو داشته باشيد. پ.ن: اين پست به زودى ويرايش خواهد شد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط ونوس  | 

سلام

دوستان می دانند قصد نداشتم هرگز در این وبلاگ مطلبی در مورد خودم بنویسم. اما متأسفانه یا خوشبختانه از زمانی که نوشتن در این وبلاگ را آغاز کرده ام اتفاقاتی برایم افتاده است که نظرم را تغییر داده.

امروز روز تولد من است. تولد، این واژه ی غریب برایم معنای والا دارد. شروع زندگی، نفس کشیدن، خندیدن، گریستن...

بعد از چند سال که از تولدم می گذارد هنوز هم این واژه و معنایش برایم عطر عجیبی دارند. عجیب تر از هر واژه دیگری در زندگی ام.

بگذریم از این حرفها...

امشب حدود ساعت 10 دختری کوچک به عنوان اولین فرزند دختر خانواده اش برای اولین بار طعم نفس کشیدن را خواهد چشید. کاش قدر زندگی را بداند این کودک کاش بداند که لحظات چه قدر باارزشند کاش بداند که چه نعمت بزرگی است تولد.

هر سال روز تولدم بزرگترین دغدغه ام این است که چگونه ثابت کنم که یک سال بزرگ تر شده ام...

آیا من واقعا بزرگتر شده ام!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط ونوس  | 

سلام

مطلبی که این بار می خواهم بنویسم کمی با مطالب قبلی ام تفاوت دارد.

چندی قبل در بین کاغذ پاره هایم متن کوتاهی را پیدا کردم که درست یادم نیست در وصف چه کسی بود، با این حال تصمیم گرفتم آن را در یکی از وبلاگ هایم بنویسم. پس از اندکی تأمل به این نتیجه رسیدم که با این وبلاگ تناسب بیشتری دارد.

شاید هم این متن را در وصف استاد نوشته باشم.

 

بار نخست با کوله ای پر از صدای تازه بود

با سخن های جدید گرد تکرار زدود

جزر و مد آمد و او خواستار رسم شد

رسم را جایی نبود رانده از این بزم شد

کوله اش برداشت و رفت بر دوش باد

بعد از آن با حرف نو عید را او مژده داد

فوق العاده در دل مردمان او راه یافت

سال ها در پی هم کوله هایی تازه بافت

کوله ی آخر ولی  اندکی تأخیر داشت

گوییا بافنده در سر فکر بر تغییر داشت

بی شمارحرف غلط  برزبان هاجاگرفت

گفته های ناروا بار دیگر پا گرفت

خسته از نیش و کنایه رفت آنسوی سکوت

دیگرش مردم ندیدند و نشانی هم نبود

جای خالی اش هنوز بوی او را می دهد

کاش یک بار دگر رو به سوی ما نهد

 

پ.ن1: اگر اندکی در وزن و قافیه مشکل دارد پوزش می طلبم، مجبور شدم در متن اصلی اندکی تغییر ایجاد کنم.

پ.ن2: متنی که در از قبل نوشته بودم اندکی کوتاهتر بود و چند خط آخر را الآن به آن اضافه کردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط ونوس  | 

سلام

باز هم باید بگویم شرمنده ام... ایام امتحانات است و شور درس خواندن

اکنون که چند روز از نیمه ی از ماه محرم گذشته باز هم بدقولی دست اندر کاران سیما مارا نا امید کرد...

به خاطر که دارید در مطالب قبلی توضیح کوتاهی راجع به سریال زخم های رویا داده بودم ولی اکنون که به موعد پخش این سریال یعنی ماه محرم رسیدیم باز هم افرادی نخواستند که ما از حضور آقای حسنی در تلویزیون بهره مند شویم... چه کنیم که کاری از دستمان بر نمی آید...

فقط می گویم تا شاید کسی بشنود و ... .

مهم نیست فرزاد حسنی جایش در دلهای هوادارانش است نیازی به صدا و سیما ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط ونوس  |